تبليغاتX
همراز
 

 

يك داستان كوتاه

 The Wolf and the Kid

  • A Kid was perched up on the top of a house, and looking down saw a Wolf passing under him. Immediately he began to revile and attack his enemy. "Murderer and thief," he cried, "what do you here near honest folks' houses? How dare you make an appearance where your vile deeds are known?"
  • "Curse away, my young friend," said the Wolf.
  • "It is easy to be brave from a safe distance."
|+|
نوشته شده توسط Malihe Rahimi در دوشنبه سی ام آبان 1384 و ساعت 5:17 PM
زندگي كن 

دو روز مانده به پايان جهان تازه فهميدكه هيچ زندگي نكرده است.تقويمش پر شده بود و تنها دو روز

خط نخورده باقي مانده بود پريشان شد وآشفته و عصباني نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا

بگيرد. التماس و درخواست كرد خدا سكوت كرد آسمان و زمين را به هم ريخت سكوت كرد جيغ

زد و جار و جنجال راه انداخت خدا سكوت كرد به پروبال فرشته ها پيچيد خدا سكوت كرد . كفر

گفت وسجاده دور انداخت خدا سكوت كرد دلش گرفت وگريست و به سجاده افتاد خدا سكوتش را

شكست و گفت : عزيزم! اما يك روز ديگرهم رفت. تمام روز را به بد وبيراه و جار وجنجال از

دست دادي تنها يك روز ديگر باقيست.بيا و اين يك روز را زندگي كن .

او لا به لاي هق هقش گفت :

اما با يك روز.... با يك روز چه كار مي توان كرد ؟

خدا فرمود :آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند گويي كه هزار سال زيسته است

و آن كه امروزش را در نمي يابد هزار سال هم به كارش نمي آيد.

وآنگاه سهم يك روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت: حالا برو و زندگي كن

او مات و مبهوت به زندگي نگاه كرد كه در گودي دستانش مي درخشيد. مي ترسيد حركت كندمي ترسيدراه برود مي ترسيد

زندگي از لاي انگشتانش بريزد قدري ايستاد...بعد با خودش گفت:وقتي فردايي ندارم نگه داشتن اين زندگي چه فايده هاي دارد

بگذار اين يك مشت زندگي را مصرف كنم. آن وقت شروع به دويدن كرد زندگي را به سرو رويش پاشيد زندگي را نوشيد

و زندگي را بوييد و چنان به وجد آمد كه ديد مي تواند تا ته دنيا بدود مي تواند بال بزند مي تواند پا روي خورشيد بگذارد مي تواند...

او در آن يك روز آسمان خراشي بنا نكرد زميني را مالك نشد مقامي را به دست نياورد اما...

اما در همان روز دست بر پوست درخت كشيد روي چمن خوابيد و كفش دوزكي را تماشا كرد سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد

و به آنهايي كه نمي شناختندش سلام كرد و براي آنها كه نداشتند از ته دل دعا كرد . او در همان يك روز آشتي كرد خنديد و سبك شد

لذت برد و سرشار شد وبخشيد عاشق شد و عبور كرد و تمام شد.

او همان يك روززندگي كرد اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند امروز او در گذشت كسي كه هزار سال زيسته بود!

|+|
نوشته شده توسط Malihe Rahimi در یکشنبه بیست و نهم آبان 1384 و ساعت 12:12 PM
>
border="0" ALT="Google" align="absmiddle">

New Page 2

This free script provided by webloger site

Name:

Phone:

Email:

Subject:

Message: