تبليغاتX
همراز
متداول ترین واژه های کوچه SLANG در انگليسي امريكايي  
  • Slang - Page 1 (ace - bench)
  • Slang - Page 2 (bent - bonkers)
  • Slang - Page 3 (boo-boo - catch)
  • Slang - Page 4 (catch - cop)
  • Slang - Page 5 (couch - dicey)
  • Slang - Page 6 (dirty - face)
  • Slang - Page 7 (far - glitch)
  • Slang - Page 8 (glitzy - grub)
  • Slang - Page 9 (grubby - heave)
  • Slang - Page 10 (high - in)
  • Slang - Page 11 (in - klutz)
  • Slang - Page 12 (knock - megabucks)
  • Slang - Page 13 (mellow - nuts)
  • Slang - Page 14 (pad - pop)
  • Slang - Page 15 (pop - rag)
  • Slang - Page 16 (rap - run)
  • Slang - Page 17 (run - spook)
  • Slang - Page 18 (spud - totaled)
  • Slang - Page 19 (up - zip
  • |+|
    نوشته شده توسط Malihe Rahimi در پنجشنبه هفتم دی 1385 و ساعت 10:9 AM
    دستور زبان 


     راهنمای کامل دستور زبان و نگارش انگلیسی

    معروفترین سایتهای گرامر

    *

    تمرین بازنویسی جملات

    انواع قید در انگلیسی

    انواع صفت در انگلیسی

    ترکیب حرف اضافه با سایر کلمات

    |+|
    نوشته شده توسط Malihe Rahimi در سه شنبه پنجم دی 1385 و ساعت 5:30 PM
    A joke 

    A Good Teacher

    One day, a teacher was attempting to teach the names of animals to a class of 5-year-olds. She held up a picture of a deer, and asked one boy, "Billy, what is this animal?". Little Billy looked at the picture with a disheartened look on his face and responded, "I'm sorry Mrs. Smith, I don't know.". The teacher was not one to give up easily, so she then asked Billy, "Well, Billy, what does your Mommy call your Daddy?" Little Billy's face suddenly brightened up, but then a confused look came over his face, as he asked, "Mrs. Smith, is that really a pig?"!

    |+|
    نوشته شده توسط Malihe Rahimi در سه شنبه پنجم دی 1385 و ساعت 5:23 PM
    2 رباعی از حکیم عمر خیام 

    2 Rubáiy of Omar Khayyám of Naishápúr

     

    O friend, for the morrow let us not worry
    This moment we have now, let us not hurry
    When our time comes, we shall not tarry
    With seven thousand-year-olds, our burden carry

    اي دوست بيا تا غم فردا نخوريم وين يكدم عمر را غنيمت شمريم،
    فردا كه از اين ديركهن در گذريم با هفت هزار سالگان همسفريم.
     

     

    The secrets eternal neither you know nor I
    And answers to the riddle neither you know nor I
    Behind the veil there is much talk about us, why
    When the veil falls, neither you remain nor I

    اسرار ازل را نه تو داني و نه من وين حل معما نه تو داني و نه من،
    هست از پس پرده گفتگوي من و تو چون پرده برافتد نه تو ماني و نه من.

    |+|
    نوشته شده توسط Malihe Rahimi در سه شنبه پنجم دی 1385 و ساعت 5:18 PM
    به این می گن قهرمانانه زیستن  
    همه مون ازش عبور می کنیم.گاهی همواره و گاهی پر از سنگلاخ.در عبور از اون گاهی سرعت می گیریم و گاهی حتی عادی هم نمی تونیم راه بریم.
       گاهی توی پیچ و خمهای اون،راه رو گم می کنیم.گاهی مسیر رفته رو برمی گردیم،چرا که توش در جست و جوی یه گم کرده ایم اما تنها چیزی که تو این بازگشت نصیبمون می شه اینه که زمان رو از دست می دیم.توی عبور از این جاده باید یه چیز رو به خاطر داشته باشیم و اون اینه که هر چی رو که از
       دست دادیم،به دنبالش به عقب بر نگردیم،بریم جلو.اون گمشده ما یه جایی جلوتر توی این جاده منتظر ماست تا بریم و پیداش کنیم  

    توی این جاده،مسافرای دیگه ای هم وجود دارن.این مسافرا بدون حکمت با ما همسفر نشدن.سفر با بعضی از اونها به ما یاد می ده که تو جاده راهزن هم وجود داره.نباید به همه اعتماد کرد.باید محتاط بود.بعضی از این مسافرا شریک دزد و رفیق قافله ان.اما همسفر بودن با بعضی های دیگه،بهمون انرژی
       می ده تا بقیه راه رو طی کنیم.گاهی اوقات یه همسفر خوب،عشق سفر و ادامه سفر رو توی وجودمون زنده می کنه.گاهی اوقات به یه همسفر اینقدر خو می گیریم که حضور اون می شه حس بودن ما..با این همسفر یه عهدی می بندیم؛اینکه تا آخر آخر این جاده با هم باشیم.توی پیچ و خمهای این جاده دست همدیگه رو محکم بگیریم تا یه وقت همدیگه رو گم نکنیم.اما گاهی وقتا خوب که به همسفرا نگاه می کنم،می بینم بعضیا،عهدشون رو فراموش  می کنن.هنوز به نیمه جاده نرسیدن،از با هم سفر کردن خسته می شن.دلم می گیره...وقتی اینارو می بینم به خودم قول می دم،هیچ موقع،هیچ کاری
       نکنم که آدما از بودن با من خسته بشن.از اینکه منو به عنوان همسفر انتخاب کردن،پشیمون بشن و   بعضی از همسفرامون هم کاری به کارمون ندارن.انگار توی یه جاده جدا حرکت می کنن.اما حتی گاهی این همسفرایی که نمی شناسیمشون،می تونن توی جاده مسیر حرکتمون رو عوض کنن.همه چی بستگی به خودمون داره می تونیم توی این جاده تو یه لحظه تصمیمی بگیریم که مسیر حرکتمون رو
        عوض کنه.این تصمیم هر چند تو یه لحظه گرفته می شه اما می تونه حرکتمون رو توی جاده تحت الشعاع قرار بده.می تونی با این تصمیم یه سفر خوب  و یا خدای نکرده یه سفر بدی رو رقم بزنی .اگه مثلا تو انتخاب همسفرت اشتباه کنی،اگه  نتونی گرگ تو لباس میش رو شناسایی کنی و هزار تا اگه
       دیگه...اون وقت دیگه یه سفر خوب در انتظارت نیست.اون موقع است که شبا وقتی داری توی این جاده استراحت می کنی،رو به آسمون می کنی و می گی:"ای کاش این سفر زودتر تموم بشه" !!! اما اگه دیدی که همسفرت می تونه عوض بشه،می تونه تغییر کنه،اون وقت دیگه حق نداری یه همسفر
       دیگه انتخاب کنی.می تونی به همسفرت کمک کنی تا عوض بشه.اون وقت به جای اینکه شبا دعا کنی که زودتر این سفر تموم بشه،از خدا می خوای تاکمک کنه که همسفرت تغییر کنه.

       گاهی وقتا،به جایی می رسیم که احساس می کنیم دیگه نمی تونیم ادامه بدیم؛دیگه نمی تونیم حتی یه قدم دیگه تو جاده زندگی برداریم؛حس   می کنیم که دیگه پاهای تاول زده ما توی جاده،یاریمون نمی کنه و هزار تا احساس دیگه..اون وقت کافیه به خودمون بیایم؛می بینیم وقتی داریم با این
        افکار و احساسات دست و پنجه نرم می کنیم،کلی از مسیر رو طی کردیم.پس هنوز هم می تونیم تو جاده حرکت کنیم.

     می دونید که مهم نیست چند سال توی این جاده در حرکتین؛مهم اینه که تا حالا توی این جاده چه تجربه هایی رو به دست آوردین و چه درسهایی ای جاده گرفتین.توی این جاده باید یاد بگیرین که قهرمانانه وارد عمل بشین.یعنی اگه دیدین که انجام یه کار لازمه،از عواقبش نترسین.
       اون چه رو که عقل و دلتون حکم می کنه،انجام بدین.به این می گن قهرمانانه زیستن.

    توی این جاده می تونی از گرمی هوا شکایت کنی؛می تونی از کوچکی جاده بنالی؛می تونی عصبانی بشی.اما حق نداری ظالم باشی،حق نداری بیشتر  از حق خودت بخوای.نباید توی این جاده،در مسیر حرکت بقیه قرار بگیری تا بخوای از حق اونا استفاده کنی.مطمین باش تو دنیا به اندازه همه آدمها
        خوشبختی و بدبختی وجود داره.اگه خوشی یا ناخوشی نصیب یکی بشه،مطمین باش سهم تو دست نخورده باقی می مونه.
        با همه این حرفها جاده زندگی خیلی قشنگه،قشنگ تر از اونی که تصورشو بکنی.البته لازم نیست قشنگیشو با چشم ببینی،کافیه حسش کنی؛اون وقته  که با همه توانی که داری پاتو توی جاده زندگی می ذاری و این قدم رو استوارتر بر می داری.به امید آنکه،خاک جاده زندگیتون پر از هوای بودن باشه.

    |+|
    نوشته شده توسط Malihe Rahimi در سه شنبه پنجم دی 1385 و ساعت 5:8 PM
    رد پا 

                                               Footprints

    I had a dream …

       تصوري داشتم ...

    I dreamed I was walking along the beach with God.

       خيال ميکردم که در کنار ساحل با خدا قدم مي زنم

    Across the sky flashed scenes from my life.

       در ميان آسمان تصويري از زندگيم جلوه گر شد

    For each scene, I noticed two sets of footprints in the sand;

       در هر قسمت دو جاي پا بر روي شن ها ديدم

    One belonging to me, and the other to God.

       يکي متعلق به من و ديگري به خدا

    When the last scene of my life flashed before me.

       وقتي آخرين صحنه زندگيم نمايان شد

    I looked back at the footprints in the sand.

       بازگشتم و به جاي پاي روي شن ها نگريستم

    I noticed that many times along the path of my life there was only one set of foot prints.

       ديدم که چندين زمان در طول زندگانيم يک جاي پا بيشتر نيست

    I also noticed that it happened at very lowest and saddest times in my life.

       همچنين دريافتم که اين در سخت ترين و غمناك ترين لحظات زندگيم اتفاق افتاده است

    This really bothered me so I questioned God about it.

       اين موضوع مرا براستي ميرنجاند پس براي رفع ابهامم از خدا سوال کردم.

    "God, you said that once I decided to follow you. You'd walk with me all the way."

       خداوندا فرمودي که اگر به تو ايمان بياورم، هيچ گاه مرا تنها نخواهي گذاشت

    But I have noticed that during the most troublesome times in my life, there is only one set of footprint.

       اما ديدم که در سخت ترين لحظات زندگيم فقط يک جاي پا بيشتر نيست

    I don't understand why when I needed you most you would leave me.

       نميدانم چرا در زماني که بيشترين نياز را به تو داشتم، تنهايم گذاشتي

    God replied, "My precious, precious child"

       خدا فرمود: فرزند عزيزم

    I love you, and I would never leave you.

       تو را دوست دارم و هرگز تنهايت نمي گذارم

    During your times of trial and suffering, when you see only one set of footprints

       اگر در مواقع سختي و رنج فقط يک جاي پا مي بيني

    It was then that I carried you.

       در آن لحظات تو را بدوش کشيدم

    |+|
    نوشته شده توسط Malihe Rahimi در سه شنبه پنجم دی 1385 و ساعت 5:6 PM
    >
    border="0" ALT="Google" align="absmiddle">

    New Page 2

    This free script provided by webloger site

    Name:

    Phone:

    Email:

    Subject:

    Message: